کدامين سو
من آنم که هستم. همیشه... به ارث رسیده ام انگار. باید کاری کرد. طبیعت هیچ وقت مهربان نبوده است! می دانم ... چیزی با ید تغییر کند.......... نمی دانم کیستی. بودنت از آن جا بر من آشکار شد که چیزی درونم ٬اسم تو را تکرار کرد. نمی دانمت.فقط گاهی ٬انگار در لای لای نغمه هایت گم می شوم. تو می نوازی و من به رقص می آیم. نگفتی آرامشت را از کجا به عاریت گرفته ای؟ می خوانمت هزاران بار تا بیابمت. چیزی نمی خواهم٬ فقط ذره ای از وجودت را می خواهم در دستانم... گاهی انگار بر من آشکار می شوی تمام وجودم تو را می خواند. و من در حیرتم که از چه نمی یابمت؟ شاید وهمی یا گمانی هستی که ناگهان در درونم جاری می شوی....و بال می گشایی از من. و من را به جای می گذاری تنهای تنها بی همه ی تو... و من می مانم و حس غریب پرواز... بال می خواهم... بال! مرگ وارونه ی یک زنجره است... خیلی وقت بود که از مرگ نمی ترسیدم.از همان زمان که جذب عرفان و سلوک و.. شدم.مرگ برایم جز راهی برای یافتن جواب سوال ها نبود.مرگ آنقدر جذاب بود که با عشق و شادی به آن فکر می کردم.حس کنجکاوی عجیبی در درک دنیای بعد از مرگ داشتم.احساس میکردم با مرگ همه سختی ها تمام می شود و چیزی که می ماند روشنایی و عشق است.و آن برکت مطلق... و خدای من آنقدر مهربان بود که بعد ار آن چیزی جز روشنایی مطلق برایم متصور نبود. این فکرها بعد از اینکه فیلمی راجع به تجربه کنندگان مرگ تقریبی دیدم برایم جذاب تر شد.توصیفاتی که از آن برکت مطلق٬از آن آوای دل انگیز٬از آن حس رهایی مطلق می کردند٬همه و همه مر گ را زیبا و زیباتر می کرد. اما... چند وقتی است که نه عرفان آنقدر برایم جذاب است و نه مرگ آنقدر شیرین و دل نشین..چند وقتی است که از فکر کرم هایی که مرا خواهند خورد ٬ترس تمام وجودم را در بر می گیرد...چند وقتی است که فقط به تاریکی اعماق زمین می اندیشم ٬نه به آن برکت مطلق... شاید چون...هیچ وقت نتوانسته ام نشانه ای از آن برکت مطلق بیابم.جالب است!این روزها زندگی جذابیت آن زمان ها را ندارد و مرگ... ترسناک تر از همیشه شده است.آن روزها مفهوم زندگی مبارزه ای بود به سوی روشنایی.اما... امروز در سکون غرق شده ام و در این سکون و ایستایی دیگر نه به آن روشنایی و نه به سلوک و نه به ...فکر می کنم. امروز زندگی فقط حکم یک علامت سوال دارد.گاهی آنقدر در فهم صورت سوال دچار مشکل می شوم که دیگر به جواب فکر نمی کنم. و مرگ در این میان علامت سوالی است که فکر کردن به آن از گذشته سخت تر شده است. امروز که لایه های پوست یک انسان مرده را برش زدم٬مرگ حقیقی تر از همیشه جلوه کرد.آنجا دیگر آن فکر ها٬آن فهم و در ک و احساسات آن انسان٬هیچ کدام ٬سهمی نداشتند..او مرده بود...و از آن همه٬ فقط چند لایه پوست مانده بود که باید برای زیر میکروسکوب آماده می شد!مثل تمام نمونه های دیگر.. و روح؟ روح مفهومی در آن میان نداشت... واقعیت چیزی نبود جز یک تکه گوشت که... آنجا نه روح ..نه فکر بهشت و جهنم..وجود داشت ٬نه عرفان و سلوک... نه تناسخ.. نه فلسفه ی وجود انسان.. نه ...تنها چیزی که از یک انسان٬از یک انسان٬ با قی ماند .... یک تکه گوشت بود که باید برش زده می شد..... غم انگیز است ... غم انگیز.

| Design By : Night Skin |

